محمد تقي جعفري

299

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

مناسب به شناخت اشياء برونى و طرق تصرف در آنها به سود زندگى كه ضمنا دانستنىها و خواستنىهاى او را افزايش مىدهد ، مىپردازد . در امتداد اين جريان صداى « من هستم » كه رساترين آواز عالم هستى است ، از شخصيت او سر مىكشد و نمىگذارد ، آن قدر در « جز من » فرو رود كه هستى خود را فراموش كند . شگفتا ، اين شخصيت چه موجود پر مقاومتى است چه اصرار عجيبى در هضم شدن در قلمرو « جز خود » مىورزد . مگر كفايت نمىكند كه من بدانم آب از اكسيژن و هيدروژن با نسبت معينى تركيب مىشود مگر مىدانى وسيعتر از ميدان ذرات بنيادين طبيعت تا فراز كهكشانها براى هستى يك موجود ضعيف بنام انسان مىتوان تصور كرد من در اين ميدان بسيار پهناور به جولان پرداخته و هستى خود را به وسعت اين ميدان مىبينم با اين حال شخصيت مىگويد ، « من هستم » اين صدا را نمىتوان به شوخى گرفت ، بايد بار ديگر به قلمرو « خود » برگردم و حسابم را با اين صدا تصفيه كنم و ببينم : اين صدا در كوه دلها بانگ كيست كه پر است زين بانگ اين كه گه تهى است هر كجا هست آن حكيم اوستاد بانگ او از كوه دل خالى مباد « مولوى » در اندرون من خسته دل ندانم چيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست « حافظ » ناخود ساخته‌ها اگر بر فرض بسيار بعيد به اين مرحله برسند ، مانند خود ساخته‌ها در همين مرحله توقف نموده و با جملاتى از قبيل « به من چه » ، « من فيلسوف نيستم » ، « من كارى با متافيزيك ندارم » ، « اين صداى وازدگىهاى غرايز است و اصالت ندارد » دلخوش مىدارند و جريان تكاملى را قطع مىكنند . خدا ساخته‌ها بدون توقف و ترديد به راه خود ادامه مىدهند . اين بار تا حدود زيادى به شخصيت خود نزديك مىشوند ، و صفا و لطافت و بيكرانه جويى شگفت انگيزى را در شخصيت خود مىبيند .